جاویدالاثرها

حاج احمد متوسلیان

0 253

تولد و كودكی

به سال 1332 ه.ش در خانواده‌اي مومن و مذهبي در يكي از محلات جنوب شهر تهران به دنيا آمد. دوران تحصيل ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» به پايان برد. ضمن تحصيل، به پدرش كه در بازار به شغل شيريني فروشي اشتغال داشت، كمك مي‌كرد. احمد در همان سالهاي نوجواني با شركت فعال در هياتهاي مذهبي و كلاسهاي قرآن در مساجد جنوب شهر، از ظلم و جنايات رژيم منحوس پهلوي آگاه شد و با سن و سال كمي كه داشت قدم به ميدان مبارزه با طاغوت گذاشت.

پس از پايان دوره ابتدايي، در هنرستان صنعتي، شبانه به تحصيل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ ديپلم گرديد. سپس به خدمت سربازي اعزام شد و در شيراز دوره تخصصي تانك را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.

فعاليت سياسي – مذهبي

او در دوران سربازي، فردي مذهبي و مومن بود و در بحثها، مخالفت خود را با رژيم ستمشاهي بيان مي‌كرد. پس از اتمام خدمت سربازي، در يك شركت تاسيساتي خصوصي استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل گرديد و به فعاليتهاي سياسي تبليغي خود ادامه داد. تا اينكه پس از مدتها تعقيب و گريز، در سال 1354 توسط اكيپي از كميته مشترك ضدخرابكاري ساواك دستگير و روانه زندان شد و مدت پنج ماه را در زندان مخوف فلك‌الافلاك خرم‌آباد در سلولي انفرادي گذراند.

به روايت همرزمانش، با وجود تحمل شكنجه‌هاي جسمي و روحي فراوان، حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دل سياه مزدوران ساواك گذاشت، تا اينكه او را به بند عمومي منتقل كردند و حدود نه ماه نيز در آنجا گذراند و با بالاگرفتن موج انقلاب اسلامي از زندان آزاد گرديد و به آغوش ملت بازگشت. پس از آزادي، در شروع قيامهاي خونين قم و تبريز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ كننده تظاهرات را در محلات جنوبي تهران عهده‌دار شد و رابطه‌اي تنگاتنگ با حركتهاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران داشت.

با شدت يافتن روند نهضت اسلامي و رويارويي مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پاي شهادت پيش رفت و در روزهاي 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ايثار چشمگيري از خود نشان داد. با پيروزي معجزه آساي انقلاب اسلامي، مسئوليت تشكيل كميته انقلاب اسلامي محل خويش را عهده‌دار شد. پس از شكل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين ارگان پيوست و دوشادوش ساير همرزمانش با حداقل امكانات موجود به سازماندهي نيروها همت گماشت.

مبارزه با ضدانقلاب در كردستان

پس از شروع غافله كردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوكان شد و به دليل ابتكار عمل هوشيارانه و فرماندهي قاطع خود توانست كليه اشرار مسلح را متواري كند و منطقه را از لوث وجود ضدانقلابيون كه در راس آنها دمكراتها قرار داشتند، پاكسازي نمايد. او پس از تثبيت مواضع نيروهاي انقلاب در بوكان، به شهرهاي سقز و بانه رفت.

در ابتداي ورود به شهر بانه، به تلافي كمين ناجوانمردانه‌اي كه ضدانقلابيون به نيروهاي ستون ارتش زده بودند، طي يك عمليات دقيق ضدكمين خساراست سنگيني به آنان وارد آورد كه در اين نبرد، چهارصد اسير و دويست كشته از ضدانقلاب برجاي ماند.

پس از آن به همراه گروهي از رزمندگان از جمله معاون خود (شهيد محمد توسلي) براي فتح سننج راهي اين شهر شد. ستون تحت فرماندهي او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شكست و به همراه سرداران رشيدي چون محمد بروجردي و اصغر وصالي، سسندج را آزاد نمود و كمر تجزيه‌طلبان را شكست.

در زمستان سال 1358 به او ماموريت داده شد تا جاده پاوه – كرمانشاه را كه در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد كند. عمليات با فرماندهي او و همكاري سپاه پاوه شروع و با موفقيت كامل به انجام رسيد و ايشان به همراه ساير برادران، وارد شهر پاوه شدند. پس از مدتي، با حكم شهيد بروجردي، به فرماندهي سپاه پاوه منصوب گرديد. در اين مدت، حاج احمد عمليات گوناگوني از جمله عمليات نجار در ارتفاعات نورياب، كه اكثر آنها با موفقيت همراه بود، طراحي و اجرا كرد.

حضور در لبنان

هنوز طعم شيرين فتح خرمشهر را در ذائقه‌اش احساس مي‌كرد كه خبر تلخ تهاجم ارتش صهيونيستي به خاك لبنان را شنيد. او در اواخر خرداد سال 1361 طي ماموريتي به همراه يك هيات عالي‌رتبه ديپلماتيك از مسئولين سياسي – نظامي كشورمان راهي سوريه شد تا راههاي مساعدت به مردم مظلوم و بي‌دفاع لبنان را بررسي نمايد.

ويژگيهاي اخلاقي

آگاهي و شناخت بالاي ايشان در مسائل سياسي – اجتماعي از جمله خصوصيات بارز اين سردار بزرگوار بود. در تدبير و تصميم‌گيريهايش دقت‌نظر داشت. ضمن قاطعيت در كار، بر دلها فرماندهي مي‌كرد و همواره در بطن مشكلات حضور داشت. به همين دليل، در سخت‌ترين شرايط،‌كسي او را تنها نمي‌گذاشت. امكاناتي را بيشتر از نيروهاي تحت امر خود، به خدمت نمي‌گرفت. به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهي،‌ از عاطفه بالايي برخوردار بود. علاوه بر فرماندهي، در كارهاي جمعي مانند ساختن سنگر، نظافت محيط، شستن ظروف و … با پرسنل تحت امر همراهي مي‌كرد. علاقه به مطالعه و بحث پيرامون اخبار و رويدادها، از خصوصيات ديگر او بود. در مواقع مقتضي در جمع صميمي همرزمانش پيرامون مسائل اعتقادي بحث مي‌نمود.

حاج احمد نسبت به شهدا و خانواده‌هاي محترمشان احترام خاصي قايل بود و در هر فرصتي به مزار شهدا مي‌رفت و براي رسيدگي به معضلات و حوائج خانواده‌هاي اين عزيزان تلاش مي‌كرد و در غم فراق همرزمانش مي‌سوخت. نقل مي‌كنند:

هنگامي كه بر مزار شهيد جهان‌آرا حاضر مي‌شد، آن‌چنان از خود بي‌خود مي‌شد كه تا ساعتها بي‌وقفه اشك مي‌ريخت و با روح بلند او نجوامي‌كرد.

برادر ديگري نقل مي‌كند:

شبي در جوار مرقد مطهر حضرت زينب(س) تا صبح به گريه و نماز مشغول بود. حوالي سحر به سيمايي بشاش و لبي خندان به سوي همسفرانش آمد و در پاسخ به سئوال دوستانش كه خوشحالي او را جويا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهيدم، مخصوصاً شهيد محمد توسلي اشك مي‌ريختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلكه ايشان در كارم عنايتي فرمايند. چند لحظه پيش ناگهان ديدم يك پيرمرد نوراني با محاسني سفيد و لباس بسيجي بر تن، كنارم آمد و ايستاد و گفت: پسرم! بي‌تابي نكن، لحظه اجابت دعايت نزديك شده است.

نحوه اسارت

در چهاردهم تير سال 1361، اتومبيل هيات نمايندگي ديپلماتيك كشورمان حين ورود به شهر بيروت و در هنگام عبور از پست ايست و بازرسي،‌مزدوران حزب فالانژ اتومبيل را متوقف و چهار سرنشين خودرو مزبور به رغم مصونيت ديپلماتيك – توسط آدم‌ربايان دست‌نشانده رژيم تروريستي تل‌آويو گروگان گرفته شده و پس از شكنجه و بازجويي، به نظاميان اسرائيلي تحويل گرديدند،‌كه از سرنوشت آنان تاكنون اطلاعي در دست نيست. درحالي كه همرزمان آن مهاجر الي‌الله، مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبري از او و همرزمانش برسد.

خاطراتي از جاويدالاثرحاج احمد متوسليان دلاور مظلوم اسير در زندان هاي اسرائيل:

نبوغ فرماندهي :

در ارتش خدمت کرده بود . قبل از انقلاب هم در زندان فلک الافلاک زنداني بوده است . از فکر نظامي بسيار خوبي برخوردار بود . مهندس مکانيک دانشگاه علم و صنعت ، طراح و از بچه هاي با فکر و با استعداد و عاشق امام (ره) بود . وقتي اولين بار دنبال بچه هاي تهران در سال 58 رفت بانه ، به عنوان يک نيروي عادي از گردان دو سپاه خدمت مي کرد. بعد مشخص شد که او نبوغ ذهني و فکري اش «فرماندهي» است .

آمريکا و حمله به ايران :

وقتي خبرنگار در ارتباط با احتمال حمله ي آمريکا به ايران از حاجي سوال کرد. حاجي گفت : « خيلي بعيد است چرا که حمله اي که از طريق عراق به ايران کردند ، طعم تلخ آن را چشيدند و اين امر طبيعي است که خود آمريکا هرگز به صورت عيان وارد کار نخواهد شد . کشور هاي منطقه نيز قدرت اين را ندارند . اسرائيل هم اگر فقط از طريق هوايي بخواهد کاري کند ، او هم قادر نيست که به صورت موثر کاري انجام دهد . »

جنايات اسرائيل :

« اسرائيل شديدترين و شقي ترين جنايتها را در اينجا انجام مي ده . فقط يک قسمت از اين جنايتها را من در يک کودکستان به نام امام موسي صدر در اطراف شهر صيدا مشاهده کرده ام که بيش از 300 کودک يکجا کشته شدند . تعداد زيادي دختر و زن هتک ناموس شدند و آمار تلفات مردم بالاي 15 تا 20 هزار نفر بود . »

جنگ در اسرائيل :

وقتي صحبت از جنگيدن و شهيد دادن ميشه ، صحبت از جنگيدن در 9 متر برف است جايي که انسان يخ مي بندد و امکان تحمل 10 دقيقه نگهباني سخت مي باشد . سرما و برف بيش از حدي که در اين منطقه ( مريوان ) است باعث شد که حدود يازده نفر از برادران ما از بالاي برفها در ارتفاعات سقوط کرده و در ته دره پاره پاره شوند . اما به شکرانه خدا برادران پاسدار تا کنون مقاومت کرده اند

« سمينار فرماندهان سپاه در زمان فرماندهي مريوان »

چرا و چطور :

چند کارتن کنسرو و خرما داريد ، با چند کيسه نان خشک ، هر سه روز يه بار هم يک وانت براتون چند تا بشکه دويست و بيست ليتري آب مي آره و چند کيلومتري تون مي گذاره . شب که شد ميريد و مي آريد . احدي حق روز بيرون آمدن نداره مرخصي ها همه لغو . کسي حق مرخصي خواستن هم نداره و مفهوم شد ؟ کي جرات داشت به حاج احمد بگويد ( چرا و چطور ؟ )

جبهه ي اسرائيل :

قرار شده بود با پاترول در شهر حرکت کند بهش گفتند : حاجي اين ماشين خطرناکه ، يه موقع پشت چراغ قرمز يه نارنجک بياندازند تو ، مي دونيد چي مي شه ؟ يه نگاه به بيرون کرد و گفت : شلوغش نکنيد ، ما رو تو کردستان نتونستند از پا در بيارند ، بعثي ها هم که کاري از پيش نبردند ، منافقين هم هيچ غلطي نمي توانند بکنند . مطمئن باشيد اگه قرار باشه براي من اتفاقي بيفته ، تو جبهه جنگ با اسرائيل مي افته .

واهمه از اسرات :

اسارت حاج احمد و همراهانش صد در صد برنامه ريزي شده بود و اسرائيلي ها اطلاع دقيق نداشتند . اسرائيلي ها در ارتش سوريه نفوذ شديد داشتند . حاج احمد واقعا از اسارت واهمه داشت . علتش را نمي دانم . او به ما گفته بود حاضر بود بجنگم اما اسير اسرائيل نشويم. هميشه مي گفت بايد کاري کنيم که صهيونيست ها را اسير بگيريم و رنجير به دست و پاي آنها ببنديم و در بازار شام بگردانيم .

خاطره :

عمليات فتح‌المبين‌، اولين عمليات بزرگي بود كه به تيپ واگذار شد‌. قبل از شروع عمليات‌، قرار بر اين شد گروهي براي شناسايي به منطقه اعزام شوند تا بتوانيم باشناخت بيشتر و حساب شده به دشمن ضربه بزنيم‌.

كار شناسايي به پايان رسيد، تمامي برادران به خصوص حاج احمد و حاج همت متفق‌القول شدند كه بايد فكري به حال توپخانه دشمن كرد‌. دشمن با داشتن قبضه‌هاي فراوان در عقبه خود، مي‌توانست بر روي بچه‌ها آتش بريزد و تلفات زيادي بگيرد‌. اين مساله تنها گره كور عمليات بود كه مي‌بايست هر چه سريعتر فكري به حال آن مي‌شد‌. عاقبت پس از مشورت قرار شد گردان حبيب بن مظاهر براي از كار انداختن و محاصره توپخانه دشمن وارد عمل شود‌. ساعتي از رفتن نيروها مي‌گذشت و ما هيچ اطلاعي از آنها نداشتيم‌: حاج احمد و حاج همت ساكت و آرام در گوشه‌اي از سنگر نشسته و به نطقه دوري خيره شده بودند‌. شايد به وسعت كار عمليات فكر مي‌كردند يا شايد هم …

ناگهان صداي خش خش بيسيم بلند شد و كسي از آن طرف با جملات رمز چيزي گفت‌: “محسن وزوايي‌” بود‌. آنچه كه حاج احمد از اين مكالمه متوجه شد اين بود: “ما راه را گم كرديم نمي‌توانيم پيش برويم‌. اصلا در اين تاريكي نمي‌شود جايي را ديد”.

خاطره :

از ساعتها پيش‌، دشمن پاتك‌هاي سنگيني را روي بچه‌ها انجام مي‌داد و آنها هم جانانه دفاع مي‌كردند‌. در همين گير و دار، ناگهان غرش سهمناك و مهيبي را در كنار دژ مرزي شلمچه شنيدم‌. گلوله توپي در كنار حاج احمد و چند نفر از همراهانش تركيده بود‌. گيج و گم‌، چرخي زدم و به ميان توده خاك و دود رفتم‌. خاكها كه بر زمين نشست‌، چهره خاك آلود و پاي تركش خورده حاج احمد را كه از آن خون بيرون مي‌زد، ديدم‌. با ديدن اين صحنه‌، به يكباره بچه‌ها فرياد يا ابوالفضل‌(ع‌) و يا امام زمان‌(عج‌) سر دادند و گريه كنان و بر سر زنان‌، به طرف او دويدند‌. همين طور كه داشتيم به سر خودمان مي‌زديم و به پيكر مجروح حاج احمد نگاه مي‌كرديم‌، يك دفعه او از پشت لايه‌هاي خاك‌، با همان نگاه پر از غيظ گفت‌: “تركش نقلي‌اش مال ماست‌. آن وقت گريه و زاريش مال شما؟ بس كنيد”! جلوي خودمان را گرفتيم و اشكها را پاك كرديم‌. حاج احمد كمربندش را باز كرد و به وسيله آن‌، بالاي شريان ران را بست و به هر زحمتي بود، از جا بلند شد‌. بعدها كه جاي زخم و تركش را ديدم‌، نفهميدم چطور حاج احمد به تركشي كه به قدر نصف كف دست بود، مي‌گفت تركش نقلي‌! تازه در برابر اصرار ما براي انتقال به بيمارستان اهواز، با قاطعيت مخالفت ميكرد‌.

خاطره :

يكي مي‌گفت‌: “تازه رسيده بودم به قرارگاه تاكتيكي و دلم مي‌خواست حاج احمد را ببينم‌. همين طور كه داشتم قدم زنان به طرف قرارگاه مي‌رفتم‌، صحنه عجيبي ديدم‌. درميان آن سكوت وخلوتي بعد از ظهر كه هر كدام از بچه‌ها از شدت گرما به سنگري پناه برده بود و چرت مي‌زدند، حاج احمد در كنار تانكر آب نشسته بود و با دقت و وسواس خاصي‌، ظرفهاي ناهار بچه‌هاي قرارگاه را مي‌شست‌. اول باور نكردم كه حاج احمد باشد ولي وقتي به آرامي نزديك رفتم‌، ديدم كه خود اوست‌. با خودم گفتم آدم مثل حاج‌احمد با آن همه يد و بيضا، فرمانده تيپ ۲۷ حضرت رسول‌(ص‌) و مسوول قرارگاه تاكتيكي باشد و بيايد كنار تانكر آب‌، كاسه بشقابهاي بچه‌ها را بشويد؟! در همين فكر بودم كه يك هو به ياد دوربينم افتادم‌. به تندي‌، با دوربين قراضه‌اي كه روي دوشم داشتم‌، جلو رفتم و قبل از اين كه متوجه شود، او را درون كادر دوربين جا دادم و با فشار تكمه‌اي‌، براي هميشه ثبتش كردم‌”.

در باره نویسنده / 

مدیر سایت

ارسال پاسخ

ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. موارد مورد نیاز علامتگذاری شده است *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.