جاویدالاثرها

حاج احمد متوسلیان

۰ 113

تولد و کودکی

به سال ۱۳۳۲ ه.ش در خانواده‌ای مومن و مذهبی در یکی از محلات جنوب شهر تهران به دنیا آمد. دوران تحصیل ابتدایی خود را در دبستان اسلامی «مصطفوی» به پایان برد. ضمن تحصیل، به پدرش که در بازار به شغل شیرینی فروشی اشتغال داشت، کمک می‌کرد. احمد در همان سالهای نوجوانی با شرکت فعال در هیاتهای مذهبی و کلاسهای قرآن در مساجد جنوب شهر، از ظلم و جنایات رژیم منحوس پهلوی آگاه شد و با سن و سال کمی که داشت قدم به میدان مبارزه با طاغوت گذاشت.

پس از پایان دوره ابتدایی، در هنرستان صنعتی، شبانه به تحصیل ادامه داد و در سال ۱۳۵۱ موفق به اخذ دیپلم گردید. سپس به خدمت سربازی اعزام شد و در شیراز دوره تخصصی تانک را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.

فعالیت سیاسی – مذهبی

او در دوران سربازی، فردی مذهبی و مومن بود و در بحثها، مخالفت خود را با رژیم ستمشاهی بیان می‌کرد. پس از اتمام خدمت سربازی، در یک شرکت تاسیساتی خصوصی استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل گردید و به فعالیتهای سیاسی تبلیغی خود ادامه داد. تا اینکه پس از مدتها تعقیب و گریز، در سال ۱۳۵۴ توسط اکیپی از کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک دستگیر و روانه زندان شد و مدت پنج ماه را در زندان مخوف فلک‌الافلاک خرم‌آباد در سلولی انفرادی گذراند.

به روایت همرزمانش، با وجود تحمل شکنجه‌های جسمی و روحی فراوان، حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دل سیاه مزدوران ساواک گذاشت، تا اینکه او را به بند عمومی منتقل کردند و حدود نه ماه نیز در آنجا گذراند و با بالاگرفتن موج انقلاب اسلامی از زندان آزاد گردید و به آغوش ملت بازگشت. پس از آزادی، در شروع قیامهای خونین قم و تبریز در سال ۱۳۵۶، نقش رابط و هماهنگ کننده تظاهرات را در محلات جنوبی تهران عهده‌دار شد و رابطه‌ای تنگاتنگ با حرکتهای مکتبی محافل دانشجویی و روحانیت مبارز تهران داشت.

با شدت یافتن روند نهضت اسلامی و رویارویی مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پای شهادت پیش رفت و در روزهای ۲۱ و ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ تلاش و ایثار چشمگیری از خود نشان داد. با پیروزی معجزه آسای انقلاب اسلامی، مسئولیت تشکیل کمیته انقلاب اسلامی محل خویش را عهده‌دار شد. پس از شکل گیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این ارگان پیوست و دوشادوش سایر همرزمانش با حداقل امکانات موجود به سازماندهی نیروها همت گماشت.

مبارزه با ضدانقلاب در کردستان

پس از شروع غافله کردستان در اسفندماه سال ۱۳۵۷ به همراه ۶۶ تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوکان شد و به دلیل ابتکار عمل هوشیارانه و فرماندهی قاطع خود توانست کلیه اشرار مسلح را متواری کند و منطقه را از لوث وجود ضدانقلابیون که در راس آنها دمکراتها قرار داشتند، پاکسازی نماید. او پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوکان، به شهرهای سقز و بانه رفت.

در ابتدای ورود به شهر بانه، به تلافی کمین ناجوانمردانه‌ای که ضدانقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند، طی یک عملیات دقیق ضدکمین خساراست سنگینی به آنان وارد آورد که در این نبرد، چهارصد اسیر و دویست کشته از ضدانقلاب برجای ماند.

پس از آن به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاون خود (شهید محمد توسلی) برای فتح سننج راهی این شهر شد. ستون تحت فرماندهی او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شکست و به همراه سرداران رشیدی چون محمد بروجردی و اصغر وصالی، سسندج را آزاد نمود و کمر تجزیه‌طلبان را شکست.

در زمستان سال ۱۳۵۸ به او ماموریت داده شد تا جاده پاوه – کرمانشاه را که در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد کند. عملیات با فرماندهی او و همکاری سپاه پاوه شروع و با موفقیت کامل به انجام رسید و ایشان به همراه سایر برادران، وارد شهر پاوه شدند. پس از مدتی، با حکم شهید بروجردی، به فرماندهی سپاه پاوه منصوب گردید. در این مدت، حاج احمد عملیات گوناگونی از جمله عملیات نجار در ارتفاعات نوریاب، که اکثر آنها با موفقیت همراه بود، طراحی و اجرا کرد.

حضور در لبنان

هنوز طعم شیرین فتح خرمشهر را در ذائقه‌اش احساس می‌کرد که خبر تلخ تهاجم ارتش صهیونیستی به خاک لبنان را شنید. او در اواخر خرداد سال ۱۳۶۱ طی ماموریتی به همراه یک هیات عالی‌رتبه دیپلماتیک از مسئولین سیاسی – نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راههای مساعدت به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را بررسی نماید.

ویژگیهای اخلاقی

آگاهی و شناخت بالای ایشان در مسائل سیاسی – اجتماعی از جمله خصوصیات بارز این سردار بزرگوار بود. در تدبیر و تصمیم‌گیریهایش دقت‌نظر داشت. ضمن قاطعیت در کار، بر دلها فرماندهی می‌کرد و همواره در بطن مشکلات حضور داشت. به همین دلیل، در سخت‌ترین شرایط،‌کسی او را تنها نمی‌گذاشت. امکاناتی را بیشتر از نیروهای تحت امر خود، به خدمت نمی‌گرفت. به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهی،‌ از عاطفه بالایی برخوردار بود. علاوه بر فرماندهی، در کارهای جمعی مانند ساختن سنگر، نظافت محیط، شستن ظروف و … با پرسنل تحت امر همراهی می‌کرد. علاقه به مطالعه و بحث پیرامون اخبار و رویدادها، از خصوصیات دیگر او بود. در مواقع مقتضی در جمع صمیمی همرزمانش پیرامون مسائل اعتقادی بحث می‌نمود.

حاج احمد نسبت به شهدا و خانواده‌های محترمشان احترام خاصی قایل بود و در هر فرصتی به مزار شهدا می‌رفت و برای رسیدگی به معضلات و حوائج خانواده‌های این عزیزان تلاش می‌کرد و در غم فراق همرزمانش می‌سوخت. نقل می‌کنند:

هنگامی که بر مزار شهید جهان‌آرا حاضر می‌شد، آن‌چنان از خود بی‌خود می‌شد که تا ساعتها بی‌وقفه اشک می‌ریخت و با روح بلند او نجوامی‌کرد.

برادر دیگری نقل می‌کند:

شبی در جوار مرقد مطهر حضرت زینب(س) تا صبح به گریه و نماز مشغول بود. حوالی سحر به سیمایی بشاش و لبی خندان به سوی همسفرانش آمد و در پاسخ به سئوال دوستانش که خوشحالی او را جویا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهیدم، مخصوصاً شهید محمد توسلی اشک می‌ریختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلکه ایشان در کارم عنایتی فرمایند. چند لحظه پیش ناگهان دیدم یک پیرمرد نورانی با محاسنی سفید و لباس بسیجی بر تن، کنارم آمد و ایستاد و گفت: پسرم! بی‌تابی نکن، لحظه اجابت دعایت نزدیک شده است.

نحوه اسارت

در چهاردهم تیر سال ۱۳۶۱، اتومبیل هیات نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی،‌مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلماتیک – توسط آدم‌ربایان دست‌نشانده رژیم تروریستی تل‌آویو گروگان گرفته شده و پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل گردیدند،‌که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست. درحالی که همرزمان آن مهاجر الی‌الله، مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبری از او و همرزمانش برسد.

خاطراتی از جاویدالاثرحاج احمد متوسلیان دلاور مظلوم اسیر در زندان های اسرائیل:

نبوغ فرماندهی :

در ارتش خدمت کرده بود . قبل از انقلاب هم در زندان فلک الافلاک زندانی بوده است . از فکر نظامی بسیار خوبی برخوردار بود . مهندس مکانیک دانشگاه علم و صنعت ، طراح و از بچه های با فکر و با استعداد و عاشق امام (ره) بود . وقتی اولین بار دنبال بچه های تهران در سال ۵۸ رفت بانه ، به عنوان یک نیروی عادی از گردان دو سپاه خدمت می کرد. بعد مشخص شد که او نبوغ ذهنی و فکری اش «فرماندهی» است .

آمریکا و حمله به ایران :

وقتی خبرنگار در ارتباط با احتمال حمله ی آمریکا به ایران از حاجی سوال کرد. حاجی گفت : « خیلی بعید است چرا که حمله ای که از طریق عراق به ایران کردند ، طعم تلخ آن را چشیدند و این امر طبیعی است که خود آمریکا هرگز به صورت عیان وارد کار نخواهد شد . کشور های منطقه نیز قدرت این را ندارند . اسرائیل هم اگر فقط از طریق هوایی بخواهد کاری کند ، او هم قادر نیست که به صورت موثر کاری انجام دهد . »

جنایات اسرائیل :

« اسرائیل شدیدترین و شقی ترین جنایتها را در اینجا انجام می ده . فقط یک قسمت از این جنایتها را من در یک کودکستان به نام امام موسی صدر در اطراف شهر صیدا مشاهده کرده ام که بیش از ۳۰۰ کودک یکجا کشته شدند . تعداد زیادی دختر و زن هتک ناموس شدند و آمار تلفات مردم بالای ۱۵ تا ۲۰ هزار نفر بود . »

جنگ در اسرائیل :

وقتی صحبت از جنگیدن و شهید دادن میشه ، صحبت از جنگیدن در ۹ متر برف است جایی که انسان یخ می بندد و امکان تحمل ۱۰ دقیقه نگهبانی سخت می باشد . سرما و برف بیش از حدی که در این منطقه ( مریوان ) است باعث شد که حدود یازده نفر از برادران ما از بالای برفها در ارتفاعات سقوط کرده و در ته دره پاره پاره شوند . اما به شکرانه خدا برادران پاسدار تا کنون مقاومت کرده اند

« سمینار فرماندهان سپاه در زمان فرماندهی مریوان »

چرا و چطور :

چند کارتن کنسرو و خرما دارید ، با چند کیسه نان خشک ، هر سه روز یه بار هم یک وانت براتون چند تا بشکه دویست و بیست لیتری آب می آره و چند کیلومتری تون می گذاره . شب که شد میرید و می آرید . احدی حق روز بیرون آمدن نداره مرخصی ها همه لغو . کسی حق مرخصی خواستن هم نداره و مفهوم شد ؟ کی جرات داشت به حاج احمد بگوید ( چرا و چطور ؟ )

جبهه ی اسرائیل :

قرار شده بود با پاترول در شهر حرکت کند بهش گفتند : حاجی این ماشین خطرناکه ، یه موقع پشت چراغ قرمز یه نارنجک بیاندازند تو ، می دونید چی می شه ؟ یه نگاه به بیرون کرد و گفت : شلوغش نکنید ، ما رو تو کردستان نتونستند از پا در بیارند ، بعثی ها هم که کاری از پیش نبردند ، منافقین هم هیچ غلطی نمی توانند بکنند . مطمئن باشید اگه قرار باشه برای من اتفاقی بیفته ، تو جبهه جنگ با اسرائیل می افته .

واهمه از اسرات :

اسارت حاج احمد و همراهانش صد در صد برنامه ریزی شده بود و اسرائیلی ها اطلاع دقیق نداشتند . اسرائیلی ها در ارتش سوریه نفوذ شدید داشتند . حاج احمد واقعا از اسارت واهمه داشت . علتش را نمی دانم . او به ما گفته بود حاضر بود بجنگم اما اسیر اسرائیل نشویم. همیشه می گفت باید کاری کنیم که صهیونیست ها را اسیر بگیریم و رنجیر به دست و پای آنها ببندیم و در بازار شام بگردانیم .

خاطره :

عملیات فتح‌المبین‌، اولین عملیات بزرگی بود که به تیپ واگذار شد‌. قبل از شروع عملیات‌، قرار بر این شد گروهی برای شناسایی به منطقه اعزام شوند تا بتوانیم باشناخت بیشتر و حساب شده به دشمن ضربه بزنیم‌.

کار شناسایی به پایان رسید، تمامی برادران به خصوص حاج احمد و حاج همت متفق‌القول شدند که باید فکری به حال توپخانه دشمن کرد‌. دشمن با داشتن قبضه‌های فراوان در عقبه خود، می‌توانست بر روی بچه‌ها آتش بریزد و تلفات زیادی بگیرد‌. این مساله تنها گره کور عملیات بود که می‌بایست هر چه سریعتر فکری به حال آن می‌شد‌. عاقبت پس از مشورت قرار شد گردان حبیب بن مظاهر برای از کار انداختن و محاصره توپخانه دشمن وارد عمل شود‌. ساعتی از رفتن نیروها می‌گذشت و ما هیچ اطلاعی از آنها نداشتیم‌: حاج احمد و حاج همت ساکت و آرام در گوشه‌ای از سنگر نشسته و به نطقه دوری خیره شده بودند‌. شاید به وسعت کار عملیات فکر می‌کردند یا شاید هم …

ناگهان صدای خش خش بیسیم بلند شد و کسی از آن طرف با جملات رمز چیزی گفت‌: “محسن وزوایی‌” بود‌. آنچه که حاج احمد از این مکالمه متوجه شد این بود: “ما راه را گم کردیم نمی‌توانیم پیش برویم‌. اصلا در این تاریکی نمی‌شود جایی را دید”.

خاطره :

از ساعتها پیش‌، دشمن پاتک‌های سنگینی را روی بچه‌ها انجام می‌داد و آنها هم جانانه دفاع می‌کردند‌. در همین گیر و دار، ناگهان غرش سهمناک و مهیبی را در کنار دژ مرزی شلمچه شنیدم‌. گلوله توپی در کنار حاج احمد و چند نفر از همراهانش ترکیده بود‌. گیج و گم‌، چرخی زدم و به میان توده خاک و دود رفتم‌. خاکها که بر زمین نشست‌، چهره خاک آلود و پای ترکش خورده حاج احمد را که از آن خون بیرون می‌زد، دیدم‌. با دیدن این صحنه‌، به یکباره بچه‌ها فریاد یا ابوالفضل‌(ع‌) و یا امام زمان‌(عج‌) سر دادند و گریه کنان و بر سر زنان‌، به طرف او دویدند‌. همین طور که داشتیم به سر خودمان می‌زدیم و به پیکر مجروح حاج احمد نگاه می‌کردیم‌، یک دفعه او از پشت لایه‌های خاک‌، با همان نگاه پر از غیظ گفت‌: “ترکش نقلی‌اش مال ماست‌. آن وقت گریه و زاریش مال شما؟ بس کنید”! جلوی خودمان را گرفتیم و اشکها را پاک کردیم‌. حاج احمد کمربندش را باز کرد و به وسیله آن‌، بالای شریان ران را بست و به هر زحمتی بود، از جا بلند شد‌. بعدها که جای زخم و ترکش را دیدم‌، نفهمیدم چطور حاج احمد به ترکشی که به قدر نصف کف دست بود، می‌گفت ترکش نقلی‌! تازه در برابر اصرار ما برای انتقال به بیمارستان اهواز، با قاطعیت مخالفت میکرد‌.

خاطره :

یکی می‌گفت‌: “تازه رسیده بودم به قرارگاه تاکتیکی و دلم می‌خواست حاج احمد را ببینم‌. همین طور که داشتم قدم زنان به طرف قرارگاه می‌رفتم‌، صحنه عجیبی دیدم‌. درمیان آن سکوت وخلوتی بعد از ظهر که هر کدام از بچه‌ها از شدت گرما به سنگری پناه برده بود و چرت می‌زدند، حاج احمد در کنار تانکر آب نشسته بود و با دقت و وسواس خاصی‌، ظرفهای ناهار بچه‌های قرارگاه را می‌شست‌. اول باور نکردم که حاج احمد باشد ولی وقتی به آرامی نزدیک رفتم‌، دیدم که خود اوست‌. با خودم گفتم آدم مثل حاج‌احمد با آن همه ید و بیضا، فرمانده تیپ ۲۷ حضرت رسول‌(ص‌) و مسوول قرارگاه تاکتیکی باشد و بیاید کنار تانکر آب‌، کاسه بشقابهای بچه‌ها را بشوید؟! در همین فکر بودم که یک هو به یاد دوربینم افتادم‌. به تندی‌، با دوربین قراضه‌ای که روی دوشم داشتم‌، جلو رفتم و قبل از این که متوجه شود، او را درون کادر دوربین جا دادم و با فشار تکمه‌ای‌، برای همیشه ثبتش کردم‌”.

در باره نویسنده / 

مدیر سایت

ارسال پاسخ

ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. موارد مورد نیاز علامتگذاری شده است *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.